برای دل خودم!!!
برای دل خودم!!!
وارد روستا که میشی جو میگیردت.
نه از این جو های توهم زا یا جو میز و منصب نه ! جو بر و بچه های با خلوص و صاف و صادق.
مرد مرد ! لوطی لوطی !
سردار نه از اون سردارها و امیران و تیمسارهای خاص...نه از اونا که سرد و گرم نچشیده و یک شبه ره صد ساله رفتند...در حد همون حسن باقریها – مهدی زین الدین و مهدی باکری و همتها...هرکجای جبهه غرب و جنوب که بودند یلی بودند به اعتبار بودن اونها صدام و صدامی جرات تک و پاتک نداشت. اما هنوز که هنوزه توی همین استان ، شهر و روستای خودمونم غریبند.
دیر پایی نیست که فرهنگ سلام و صلوات و روزه ،چفیه و زیارت عاشورا و دعای کمیل و سینه زنی و زنجیر زنی جاش رو داده به برنامه های آنچنانی ماهواره و نشئه جات و قر و فر...
به محدوده روستا که می رسی حوالی امامزاده و ورودی روستا تابلوها و عکس های کسانی رو که روزگاری شاد و جوان ، سرحال و سالم ، مسلمان و عاشق توی همین زمینهای خاکی روستا فوتبال و والیبال و الک دولک و ... بازی می کردند مدرسه هم می رفتند ،کشت و کار و دامداری هم...
عاشورا و تاسوعا که دیگه نگودسته های زنجیر زنی و سینه زنی با وجود این جوونا رنگ و جلا و رونق و اهمیت داشت.
بذار بگم کیا بودند سید محمد حسینی بود سید احمد هم بود حاج مصطفی مرادی هم .
شرمنده اونهایی ام که اسمشونو نبردم اما بذار خجالت از اونها فقط برای من بمونه و همیشه جلوی چشام باشن ، چون خجالت شناختنشون و دونستن اسمشونو کاری براشون نکردن به دوش دیگران نیفته...
شرمنده روزگارم شرمنده صلابت اقتدار پاکی و خلوصشون...
یادمون رفته که همینها همین بچه های کاردرست کجاها و چطور جلوی بعثی و عراقی و سربازای مسلح و لشکر چند ملیتی عراق سینه سپر کردند و آماج گلوله توپ و تانک و قناصه ودوشکا ، ترکش موشک و مین ، گلوله تانک و خمپاره و...قرار داشتند اما سینه سپر کردنا مثل ما اینروزایی ها مرد مرد!لوطی لوطی! مثل ماهاهاها!
سرما و گرما – داشته و نداشته – سیر یا گرسنه موندن و مردن برای کی ؟ برای چی؟ یادمون هست برای کی ؟ برای چی؟ توی این زمونه صراط حق کجاست ؟ حالا فرقی کرده جایگاه و شکل و رنگ خدا عوض شده ؟ ایران خاک وطن کیه؟ خدای مردان مخلص ما کجا و کی بود خدای ما کیه و کجاست؟ چی عوض شده یادمون هست ؟؟؟ آی ایها الناس......
وارد روستا شدم چرخی زدم از کل یوم پیشرفت قرن 21 چند تایی خیابون با طرح هادی و هان یادم آمد بهم زدن ترکیب امامزاده هم نشونه هایی بود...و سالن ورزشی که حالا اسمش شده بود سالن ورزشی محمد کاشانی... که این اواخر رئیس هیئت روستایی و عشایری استان که به تمام مسئولیتهاش اضافه شده بود و چقدر هم که بهش می آمد...
کنار همه بچه ای پرکشیده جبهه هاب غرب و جنوب جای محمد خالی بود که البته این اواخر نه شش دنگ ولی طفلکی رنگ و رنگی میکرد...تن خسته و مجروح اما شاد و بذله گو عین قدیما ، اما کاری و دلسوز ...خیلی دلسوز...
امثال محمد بودن خیلی ها که زد و بند نکردند ، دو دوزه بازی نکردند .. اختلاس و ریا نکردند ،سیاست و سیاسی بازی، باند بازی و لابی نکردند که مدیر کل و رئیس و نماینده بشن با خدا معامله کردند این مناصب و میز ها چشم هیچکدوم رو نگرفت که اگه الان آونا بودن معلوم بود که کجاها جاشون بود و چه کسایی توی اون جایگاهها نبودن...
بعد از رفتن کلهر از استان شده بود رئیس هیئت استان.هنوزم نشونه های صداقت ، وفاداری ، دلسوزی و تلاش تو چهرش بود.
تغییر وضعیت موجود ،پیشرفتها و ارتقای سطح کیفی کمی ورزش تو روستاها حضور خستگی ناپذیر و همیشگی بدون چشمداشت و دلسوزیهای مدل سالهای دهه 50 و 60 رو می شد توی کار محمد کاشانی دید.اما یهو تغییر و چیرگی زخمهای دوران جنگ و سالهای دفاع مقدس کار خودشو کرد.طی 5060 روز کار بجایی رسید که با دیدنش دلت براش کباب میشد ولی کاری از دستت برنمی آمد که نهایتا راضی به رضای حق شد و به بچه های دیار عشق ملحق شد.محمد کاشانی هم به دار و دسته اخراجی ها پیوست و باصالحان و سرداران و پرکشیدگان جنگ همنشین شد.
حالا که وارد روستا شدم دیگه از اون شور و نشاط و ورزش و تکاپوی قدیم خبری نیست سالن ورزشی محمد کاشانی رونقی نداره دلت میسوزه که وقتی از محدودش رد میشی دیگه نیست که یه سری بهش بزنی و خسته نباشی و تعارف به چای گرمی و استقبالش از تو...نوروزها دیگه نیست که تو روستاها بگرده و سرکشی کنه مسابقات رو برگزار بکنه جایزه بده احوالپرسی کنه و خدا قوتی...
اما ما اینروزا ... از یادمون رفته محمد کاشانی و کاشانی هارو حسن باقریها – مهدی زین الدین و مهدی باکری و همتها ، سید محمد حسینی بوده سید احمد هم بود حاج مصطفی مرادی ها روهم چراشو نمی دونم اما حتی حاضر نیستیم یک یادمان یک دوره مسابقه یا حتی یادواره خشک و خالی برای این مرد بگیریم فراموش کردیم که محمد کاشانی دستورات و ارد دادن هامون رو به جون می خرید که کودکان و جوونهای روستاهای استان شاد و لبخند به لب باشن ...
آخرالامر دلم خیلی سوخت! دلم خیلی تنگ شد... توی روستاهای نه چندان دوری که درد سر یه سری به اونجا رفتن رو به خودمون نمی دیم و لابی برای رئیس شدن و در رفتن از زیر کار می کنیم استعدادهای نابی منتظر ما هستن که با یک لباس ورزشی ساده و به ظاهر کم اهمیت ما عرش رو سیر می کنن اما این پولی که باید برای اونها خرج بشه خرج لابی و تثبیت پایه های میز مدیریت با آقایونی میشه که بی لیاقت و مفت بار آمدن و حلقومی دارن که نگو.
برای سید محمد و سید احمد و حاج مصطفی و ... محمد کاشانی و امثال اونها و آخر دست خودمون که چطور موندگار خواهیم شد و با چه وجهه و چه لقب و صفتی ... دیگه انسانها باید چطور باشن و چگونه باشن تا آسمونی بشن که از یاد نرن ...
هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما