چرا رای بدهم؟؟؟
چرا رای بدهم؟؟؟
ب
برگرفته از وبلاگ http://89-epm-esf.blogfa.com/
اولین انتخاباتی رو که یادم میاد، انتخابات سال ۷۶
بود. اون موقع من فقط نه سالم بود و چیزی از چپ و راست و اصلاح طلب و اصول گرا
نمیدونستم. تنها چیزهایی که یادمه تصاویری جدا جدا از اون روزهاست. رقابت اصلی بین
خاتمی و ناطق نوری بود. چند نفر دیگه هم بودن. مثل آقای ری شهری و زواره ای.
بیشترین تبلیغات مربوط به آقای خاتمی بود و ناطق. بعد هم ری شهری. زواره ای خیلی
تبلیغات کمی داشت. برنامه ی تلویزیونی و اینها هم که اصلا نبود، یا اگه بود من
یادم نمیاد. خب به غیر از فوتبالیست ها و شهر موشها که من چیزی نمی دیدم.
بازار شایعات هم داغ بود البته. یکی از جالب ترین
هاش این بود که شایع شده بود خاتمی چند ده تا زبان بلده حرف بزنه. خب برای مردم ما
اصولا اینجور چیزا جالبه. یا شایدم برای ما بچه ابتدایی ها که به نوعی بری خودمون
دیدگاهی از انتخابات و اینها داشتیم، جالب بوده.
بگذریم از حواشی، اون سال خاتمی رای آورد. همه هم
خوشحال بودن. چهار سال بعدش هم دوباره خاتمی رای آورد. از انتخابات ۸۰
هم چیزی یادم نیست. اصلا اینکه کاندیدها کیا بودن و اینا چیزی یادم نمیاد. همه چیز
واقعا آروم بود. حداقل تو دنیای ۱۳ سالگی من همه چیز آروم بود.
اما سال ۸۴ فرق می کرد. اولین
انتخاباتی بود که شرکت می کردم. با بینش سیاسی ۱۷
ساله ام. رقبا زیاد بودند. هاشمی، کروبی، قالیباف، احمدی نژاد، معین و ... هاشمی
همچنان که سال های پیش منفور جامعه بود. همه با لقب اکبر شاه، همچنان که
امروز،خطابش می کردن. اما خب طرفدارهایی هم داشت. کروبی هم که با وعده ۵۰
هزارتومان اومد وارد عرصه انتخابات شد. البته اولش گفت سی تومن. بعدش زیادش کرد.
قالیباف هم طرفدارهایی داشت. از جمله من. بینش سیاسی من فقط تبلیغات رو تحلیل
میکرد. از بقیه خوشتیپ تر بود و تبلیغاش با کلاس تر. همون سال عید هم یه شب آورده
بودنش صندلی داغ، از حرفاش خوشم اومده بود.
یکی دیگه هم که بود، احمدی نژاد بود. تبلیغات
آنچنانی نداشت. خیلی ساده و اینا. تو تبلیغاتش همه اش با رجایی مقایسه شده بود.
عدالت ورزی و اینا. من که از این چیزا سر در نمی آوردم. یادمه یکی از بچه های محل
طرفداره احمدی نژاد بود. اونم آتیشی و محکم. هر سری میومد با کلی آب و تاب از
کارهای احمدی نژاد تعریف میکرد. که آره تو تهران فلان کرده، بیصار کرده. در خونه
اش به روی همه بازه، هرکسی دردی چیزی داره میره پیشش و اینا.
من طرفدار قالیباف بودم، یکی دیگه از بچه ها هم
طرفداره اکبر بود. خداییش ته دلمون قلقلک میشد با این حرفهایی که میزد. خب جالب
بود دیگه، فرض کن بری دم خونه رئیس جمهور مثلا بگی من سرمایه می خوام، اونم بهت
بگه بفرما و اینا... جالب بود دیگه. حداقل برای من.
زد و اون سال برای اولین بار انتخابات کشید دور
دوم. بین رفسنجانی و احمدی نژاد. ضمنا دور اول به همون قالیباف خودم رای
دادم. تو دور دوم هم از بس که تحلیل سیاسیم مستقل بود و تحت تاثیر تبلیغات منفی
علیه هاشمی نبودم، به احمدی نژاد رای دادم.
یکی دیگه از هم محله ای ها خوشحالیش این بود که
الان رئیس مجلس (اون موقع حداد بود) و رئیس جمهور کت شلواری ان و اخوند نیستن.
بینش و تحلیل سیاسی در حد تیم ملی.
اینجوری بود که در اولین انتخاباتی که شرکت کردم،
اولین اشتباه سیاسی عمرم رو مرتکب شدم. هنوز به یکسال نرسیده بود که دونه
دونه گند کاری های احمدی نژاد رو میشد. یادمه یه ماجرایی پیش اومده بود تو مایه
های همین هاله نور و اینا، (دقیق یادم نیست)، همون روزها رفیقم که طرفدار احمدی
نژاد بود رو تو کوچه دیدم، پشیمون بود از رایی که به احمدی نژاد داده.
سالهای ۸۴ تا ۸۸
واقعا سخت میگذشت. در همون اندازه فهم و شعورم درک می کردم که واقعا جامعه ام در
حال یک تغییر و یک عقب گرد هست. هرجا که حرف رئیس جمهور می شد، همه می گفتن حالا
دو سال دیگه مونده، حالا یکسال دیگه مونده. حالا شیش ماه دیگه مونده. پشیمونی از
رائی که داده شده بود، پیدا بود. همه جا.
سال ۸۸ شاید بدترین، سال عمرم
بود. هنوز عرق سرد رو پیشونیم میاد وقتی یاد صبح بعد از انتخابات میوفتم. وقتی که
آراء رو می شمردن و تصویر این صبر چهارساله، بالای امید چند ماهمون بود.
کرختی شهر و التهاب چهار سال بدبختی دیگه. هیچوقت یادم نمیره.
شلوغی ها و اعتراض ها جدا. با سکوت راه رفتن جدا،
حمله شدن بهمون جدا، ۸۸ سال بدی بود.
موضع گیری ها، سود جویی ها و بی تدبیری ها. هاشمی
اونجا بود که برای همه مردم دوباره هاشمی محبوب شد. هاشمی تنها کسی بود که به دل
مردم حرف زد. فقط بخاطر مردم. ۱۴ ملیون معترض، ده ها زندانی، چندین کشته، تنها کسی
که گفت حق این مردم این نیست، هاشمی بود و آقای خامنه ای، اونجا بود که برای خیلی
ها، سقوط کرد وقتی گفت خونریزی ها، به من چه.
نمیدونم تقلب شد یا نه، شواهد له و علیه فرضیه
هست. مهم اینه که تو اون شرایط خیلی ها خودشون رو نشون دادن. هاشمی هیچوقت نگفت که
حتما تقلب شده، تمام حرفش این بود که این کسانی هم که اومدن و اعتراض کردن، جزئی
از این ملت هستند، به حرفشون گوش بدیم، دلجوییشون کنیم. اما کسانی بودند که گفتند
قطعا تقلب نشده و هرکسی که اعتراض کنه، ضد انقلاب و مفسد فی الارضه.
شانزده ریاست جمهوری این مملکت رو گفتند ضد
انقلاب. شانزده سال. من الان نه طرفدار کامل هاشمی ام و نه خاتمی... اما تنها
پرسشی که از خودم دارم، چرا در عرض یک شب، شانزده سال ریاست جمهور این مملکت میشن
ضد انقلاب؟ میشن مفسد فی الارض؟
تصمیم گرفته بودم که دیگه هیچوقت تو هیچ انتخاباتی
شرکت نکنم... سیستم دروغگو... چرا من باید رای بدم؟؟؟
اما این راه درستی نیست. حداقل برای خودم. به هر
ترتیبی که هست من در این مملکت زندگی میکنم. عضوی از این جامعه هستم. این تنها
فرصتیه که به من داده شده. مهم برای من اینه که کار خودم رو درست انجام بدم. اگر
تمام این جامعه و سیستم حاکم بر اون اشتباه دارن کار میکنند، من وظیفه دارم که
کارمو درست انجام بدم.
تقلب یک احتماله و عدم تقلب هم یک احتمال. هاشمی
یک احتماله، مشایی هم یک احتمال. توی همین سیستم شخصی مثل خاتمی، دوبار انتخاب شد.
پس اگر یکبار هم انتخاب نشه، آسمون به زمین نیومده.
این یک احتماله که سیستم بخواد تقلب کنه، من نمی
تونم بنابر احتمالات منفی زندگی کنم. ممکنه الان که از خونه میرم بیرون، ماشین به
من بزنه و بمیرم. این یک احتماله. ممکن هم هست که این اتفاق نیوفته.
من به نوبه ی خودم رای میدم. چون نسبت به جامعه ام
وظیفه دارم. جامعه رو میشه به یک بدن تشبیه کرد. اگر ضربه مغزی هم بشه، بالاخره
تمام اعضای بدن کار خودشون رو انجام میدن و هیچوقت به این دلیل که مغز کار نمیکنه
پس منم کار نکنم، دست از کار نمی کشن.
نمی دونم نظام واقعا چه تصمیمی داره، نمی دونم
تقلب میشه یا نه... فقط می دونم من به عنوان عضوی از این جامعه، کار خودم رو درست
باید انجام بدم...